شهربم وبرای نخلها وکودکانی که هنوز زنده اند.
شب جمعه ، همه دلخوش - به فردايی كه تعطيل است
بساط گرم شاديها - به دور عشق تکميل است
به خواب مي رفت يا رويا - دو چشم طفل زيبايی
همی مادر کنار او - چنين مي خواند لالايی
بيا ای کودکم ، آرام - بخواب پيش دل مادر
بخواب که نورخورشيدم - شود با قلبت همبستر
بخواب که صبح اميدت - به نوری باز می تابد
به وقتی که بخوابی تو - دل مادر نمی خوابد
صلات صبح خوشرنگی - هوا سرد و زمستانی
زمين از مردم خاموش - گرفت يک دشت قربانی
به يک تاريکی آرام - به يک آن لحظه ها غرّيد
زمين ،خشمی گرفت خونين - دل خشکيده می لرزيد
به روی خفتگان خواب - فروريخت خانه و ديوار
نگو خانه ، که ديگر نيست - کنون قبر است اين آوار
زن و مرد، کودک و پيری - همه دفنند براين خاک
ز تقدير چون زمين سرد - دل ايران شده پر چاک
به گور مدفون شدند زنده - کبوترهای هر لانه
که مأمن جون هجوم سنگ - بريخت براهل هرخانه
خدايا سّر اين هستی - به چه راهی شود پيدا
که آنی شهرويران شد - به قلب مردم تنها
دگرکودک ندارد او - ندارد مادر و خواهر
چگونه می تواند حال - کند اين درد را باور
بگو مادر چه شد يک آن - کجا رفتند همه مردم
چرا در خواب می آيی - و در بيداری هستی گم
همان عروسک نازم - کنار من همين جا بود
بگو ای پدرم پس کو - همان خانه که زيبا بود
چرا در شهرمن ديگر - نشان از خانه ای دور است
نمی بينم به جز آوار - بگو چشمان من کور است
بگو ديشب چگونه شد؟ - چطور همسايه ها مردند
چرا همبازی من را - به پيش مادرم بردند
پدر اکنون کجا رفته - کجا برديد مادر را
کجا دفن کرده ايدحالا - شما جسم برادر را
کتاب و دفترمشقم - شدند گم زير اين آوار
معلم هم به خاک افتاد - فقط من مانده ام انگار
غم و درد است جانفرسا - هوا سرداست و سنگين است
چگونه ای خدا گويم - دلم خون است ، غمگين است
دگرچيزی نمانده که - بدان تکيه دهم هرروز
فقط چون شمع غمگينی - گدازم درغمی جانسوز
بخواب ای کودک تنها - بخواب که زندگی سرداست
به روی تخت بيماری - به قلب شهربم ، درداست
بخواب باغصه های خود - عروسکهای بيزاری
که سيل تيره بختی حال - شده ازهرطرف جاری
تو ای انسان شنو غم را - ز قلب کودک ويران
اگر نامت بود آدم - بشين در سوگ بم ، ايران
به ارگ خشتی تاريخ - فرو ريخت قدمت آدم
به اين طاعون شوم مرگ - نباشد هيچ چيز مرحم
به فکر کودک غم باش - که مدفون گشته بابايش
به فکر لحظه های او - به فکرصبح فردايش
که باز آن نخلهای خوب - هنوز بر قامتند محکم
همه گويند هنوززنده ست - دل و تاريخ شهر بم
بسازيمش چنان يک دشت - دراين خاک تَرک خورده
که ديگر غنچه ای از باغ - نباشد خشک و پژمرده
تويي که هرشب از اين سوگ - زقلب و ديده می بــاری
دل و دست را به من بسپار - تو ای انسان که دل داری
کـــه غم دارد دل غنچـــه - دل ايــن نوگـــل گريان
ببــاران بـــا دل تنگـــش - به روی ابرو نخـــلستان
بباران با دلش تـــا صبح - بخندانش به يک لبخند
مــــدد ساز بر تـــوان او - شکوه و اوج يک پيوند
پی نوشت :
این شعر را در بعدازظهر دهم دیماه سال1382 درست پس از زلزله ی بم با اندوهی وصف ناشدنی سرودم . اکنون به بهانه ی غمهای تمام مردم دنیا که جبر روزگار عزیزانشان را از آنها گرفته ، این شعر را پیشکش می کنم .








Comments
خیلی زیبا بود آزاده جان
با این قسمتش :
دگرکودک ندارد او - ندارد مادر و خواهر
چگونه می تواند حال - کند اين درد را باور
گریه هم کردم :پی
موفق تر باشی
از شما ممنونم که اولین نظر را در اولین همکاری من با این سایت دادید.
درود بر احساس قشنگ و دغدغه با ارزشتون
حرفی نیست - لذت بردم فقط
کنار او همی مادر احساس میکنم زیباتر بود
ضمن اینکه خیر مقدم میگم برای حضورتون در بنیاد ترانه
مانا باشید
موفق
سعی
و خیر مقدم بابت حضورتون در بنیاد
ببینید ، احساس اصلی ترین رکن برای نوشتن شعر و ترانه هست ولی تا وقتی با تکنیک ترکیب نشه نمی تونیم بگیم چیزی که نوشته شده شعره ...
شعر شما بعد اول قضیه یعنی احساس رو به خوبی پوشش می ده و از نظر انسانی واقعا قابل تقدیره ولی بعد دوم رو تا حدودی ...
اگر قبول کنیم نوشته شما با توجه به زبانش ، شعر کلاسیکه ( که فکر می کنم زبانش حتی برای زمان زلزله بم قدیمیه مثلا استفاده از " ز " به جای " از " یا " دگر " به جای " دیگر " .و موارد مشابه ... ) در بعضی مصرع ها وزن به خوبی رعایت نشده .
بعضی بیت ها هم مشکل جابجائی ارکان جمله رو دارند مثل :
بسازيمش چنان يک دشت
بخواب باغصه های خود
ببــاران بـــا دل تنگـــش
و یه مشکل دیگه هم طولانی بودن اون هست ...
نمی دونم کارهای جدیدتون در چه سطحیه ... و منتظر می مونم تا کارهای جدیدترتون رو بخونم .
امیدوارم ببخشید جسارت و پر حرفی ام رو ، ما بنیادی ها عادت داریم به نقد بی رحمانه
شاد باشید و موفق
فکر میکنم جابجایي ارکان جمله در ادبیات نثر ایراد محسوب ب شود و در شعر ایرادی نیست
شايد هم نظر شما درست باشد ولی با تفاوت نظری که داریم سعی مي کنم در اشعار جدیدم دقت بیشتری کنم
لطفا به مصرع هایی که وزن رعات نشده هم اشاره کنید منتظر نظرتان هستم
باز هم سپاسگذارم
بسيار با احساس و زيبا نوشته ايد...با نظر خانم ابري در مورد طولاني بودنش موافقم...اما شخصا احساس را به ندرت فداي تكنيك مي كنم...
منتظر كارهاي جديد شما هستم...
ياشار
وظیفه ی خودم می دونم ورودت رو به جمع بنیاد ترانه خوش آمد بگم
سروده ی شما از چند نظر بیشتر دارای المان های یک شعره تا ترانه
1- طولانی بودن آن با توجه به اینکه ترانه در ظرف موسیقی و ذاتا برای اجرا نوشته می شه و سروده ی شما برای این منظور بسیار طولانی ست
2- سروده تون ریتم پذیری خوبی نداره ( که از ارکان ترانه هست ) و ریتم اولیه قابل پیاده سازی تا آخر سروده نیست
به نظرم بهتره با دید شعر به این کار نگاه کنیم:
از لحاظ موضوع بسیار قابل تقدیر و انسانی ست
احساس سراینده بازیگر اصلی این سروده ست و تعابیر لطیف و بعضا تلخی حول این محور به وجود اومدن
و اما چند نکته :
- ایراداتی که سرکار خانم ابری به سروده وارد کردند از نظر بنده هم وارده .
زبان شعر طراوت و به روز بودن لازم رو گاهی از دست می ده و استفاده از بعضی کلمات که در گویش امروز جایگاهی ندارند باعث این کهنگی شده که خانم ابری به چند نمونه اشاره کردند
اختلال وزنی دیده می شه که ذیلا بیشتر بهش اشاره می کنم
و جابجایی ارکان هم وجود داره که بر خلاف نظر شما جابجایی ارکان جزء ایرادت اصلی و اصطلاحاً فاحش در شعر هست که مفهوم اصلی شعر که باید شکل بیان با هنرمندی همراه باشه رو مخدوش می کنه و اصلا بحث تفاوت نظر نیست ضمن اینکه این ایراد در ترانه مهم تر می شه ( هر چند این کار ترانه نیست ) چون با جابجایی ارکان جملات سادگی خودشون رو از دست می دن و فهمشون برای شنونده سخت می شه
- بحث اختلالات وزنی چندین بار در شعر شما محسوسه که این اختلالات بعضی وقتها بین دو مصرع یک بیته که در انگونه موارد بیشتر آزار دهنده میشه مثل همون بیت اول که وزن مصرع اول و دوم متفاوته و در بعضی جاها مثل "همان عروسک نازم " یا "بگو ای پدرم پس کو " به اوج می رسه
- باید روی انتخاب واژه ها و کنار هم چیدنشون در مسیر روانخوانی بیشتر دقت می کردی
آزار دهنده ترین مشکل شعر سکته ها متعددی هست که گاهی به دلیل پرش وزنی ولی بیشتر بر اثر همگن نبودن کلماتی که به هم پیوسته شدن به وجود اومده
میشه به متالهای متعددی از قبیل "خواب مي رفت " یا " بخواب پيش " یا "بخواب که " و ...
- "که مأمن جون هجوم سنگ " اینو نفهمیدم یعنی چی !
- "معلم هم به خاک افتاد " تعبیر به خاک افتادن بیشتر برای شخصی که تیر یا شمشیر یا ضربه ای خورده و کشته شده به کار می ره نه کسی که زیر آوار زلزه مونده
- "بشين در سوگ بم ، ايران" اینجا "بشین" که یک کلمه عامیانه ست وارد ساختار کلاسیک زبان شعر شده و وحدت زبانی رو مختل کرده
در ادامه ازت دعوت می کنم که مقاله های و مطالب دیگه ی بنیاد رو هم مطالعه کنی چون بعضاً مطالب آموزشی برای همه ما بین مقاله ها و بحث هایی که بعضی وقتا به وجود میاد وجود داره که بسیار مفید فایده خواهند بود
منتظر ترانه های شما هستم
نگهدارت خدا باشه
یا حق
سعی می کنم که مواردی را که ذکر کرده اید را درک واعمال کنم.
در ضمن این سروده برای 6 سال پیش است و شاید برای این است که بوی کهنگی می دهد!!!!!!!!(مزاح کردم)
مطالبتون رو هم مطالعه می کنم
موفق باشید
به خاطر احساس زیباتون بهتون تبریک می گم
فقط کمی طولانی بود که باعث خستگی خواننده های کم طاقت امروزی می شه
موفق باشید
منتظر آثار جدیدتون می مونم
خیلی طولانی است.نفسم برید تا به تهش رسیدم!
بعضی قسمتها راحت مثل بقیه بخش ها خونده نمیشه. مثل:
شود با قلبت همبستر. شدند گم زير اين آوار.بخواب که زندگی سرد است.هنوز بر قامتند محکم
در مصرع "زن و مرد، کودک و پيری" استفاده از این "پیری" رو قبول ندارم . اگر "پیر" بود بهتر بود.
کلمه "بشين " هم که مال زبان محاوره ست و نباید توی این بافت زبانی استفاده می کردی.
اگه این مال 6 سال قبله پس حتما کارهای جدیدت باید پرمایه تر باشن.
موفق باشی
اما من نمیدونم چرا نمی تونم شعر به سبک قدیم رو تا آخر دنبال کنم
واقعا شکنجه آوره
حتی برای حافظ هم همین بلا سرم میاد !!
ولی شعر شما رو تا آخر خوندم
موفق باشین
باید نکته ای رو خدمت تمامی دوستان عرض کنم که بعضی از ترانه ها واشعاری که می سرایم واقعا بدون وقفه به قلمم جاری میشه و قدرت اینکه بخواهم زودتر به اتمامش برسانم را از من سلب میکنه و در ضمن انرژی ماورایی به من مدهد این شعر همیکی از اونها بود که شاید بگویمدر عرض 15 دقیقه سروده شد.