یه مترسک گریه می کرد دلش از تنهایی لبریز
یاد اون روزی می افتاد که کلاغ بد قصّه
اومد و نشست رو شونه ش گفت: « دیگه تنهایی بسّه
نزار از عشقت بمیرم دستاتو بزار تو دستم
به همین گندما سوگند تا همیشه با تو هستم»
اما محصول که درو شد رفت و اونو تنها گذاشت
دید که گندمی نمونده اونو با غماش جا گذاشت
من مترسک شکسته تو همون کلاغ زشتی
قصه ی زخمی شدن رو تو روی تنم نوشتی
چشامو از کاسه در آر پیرهنمو پاره تر کن
با مترسکی که مرده هر جوری که خواستی سر کن
روح من دیگه اسیر نیست من دیگه خدای دشتم
خسته از پابستگی ها از تو و عشقت گذشتم
http://tabetaraneh.persianblog.ir
آدرس ایمیل جهت جلوگیری از رباتهای هرزنامه محافظت شده اند، جهت مشاهده آنها شما نیاز به فعال ساختن جاوا اسكریپت دارید










Comments
یه نگاهی توی ترانه ات هست که خوبه اما اون چیزی نیست که منو تکون بده
البته سوژه ی مترسک هم خیلی دستمالی شده
در واقع نگاهی که داشتی به این سوژه نگاهی غیر از اون چیزایی که قبلا در این مورد شنیدیم نبود
ترانه گفتن رو بلدی و این معلومه
منتظر ترانه های بعدیت هستم