معمولاً وقتی ترانهای مورد نقد واقع می شود، اولین پاسخی که از سوی سراینده ترانه در مقام دفاع ارائه می گردد، این است که ترانه شعر نیست و نباید آن را با معاییر شعر سنجید.
جالب اینجاست که ساده ترین انتقادات که معمولاً شامل نقد زبان ترانه، دایره واژاگانی و یا وزن و قافیه می شود نیز با همین پاسخ روبرو می گردد. حال می خواهیم ببینیم این سخن تا چه حد درست است. آیا واقعاً ترانه چیزی مستقل از شعر است و باید حساب آن را از شعر جدا بدانیم و یا اینکه ترانه هم مانند انواع دیگر شعر گونه ای شعر محسوب می شود که ویژگی های مختص به خود را دارد. برای رسیدن به پاسخ این سوال نخست باید بدانیم شعر چه چیزی است که به ادعای برخی، ترانه چیزی غیر از آن است. آنچه مسلم است برای خود شعر تعریف جامع و مانعی وجود ندارد اما در تعاریف فراوانی که از شعر ارائه شده غالب منتقدان بر روی وجود دو عنصر تخیل و عاطفه در شعر اتفاق نظر دارند. از جمله این تعاریف می توان به تعریف دکتر شفیعی کدکنی اشاره کرد که شعر را گره خوردگی عاطفه و تخیل در زبانی آهنگین (1) دانسته است. اگر این تعریف را به عنوان تعریفی که اکثر منتقدان آن را پذیرفته اند ملاک خود برای سنجش شعر و ترانه قرار دهیم، باید ببینیم که آیا ترانه به عنوان نوع ادبی مستقل از شعر، فارغ از دو عنصر خیال و عاطفه است و یا به عنوان گونه ای از شعر از این دو عنصر کم و بیش بهره می جوید. برای رسیدن به پاسخ این سوال ابتدا باید تعریف خیال و عاطفه را بدانیم. از نظر اکثر منتقدان تخیل کوشش ذهنی هنرمند برای کشف روابط پنهانی اشیاء است. تخیل میان مفاهیم و اشیاء ارتباط برقرار میکند و حاصل نیروی تخیل، صور خیال است که همان تشبیه و استعاره و مجازهای شعری را شامل می شود. اخوان ثالث در توضیح تخیل می گوید: «اساس و بنیاد شعر در هر هنری، همان دیگر گون کردن و دیگر دیدن و تغییر دادن دنیای حقیقی و واقعی است. این همان امری است که موجب تخییل می شود، اقتضای تخییل می کند، وقتی من و شما یا خیام یا بابا ی عزیز همدان با ابر حرف می زنیم، به همان اندازه دگرگون شده و غیر واقعی هستیم که یک دیوانه حقیقی، او نیز مثلاً با ارواح و اشباح و موجودات نامرئی ( یا مرئی اما به نحوی غیر عاقلانه و دیگرگون) سخن می گوید و ما او را عرفاً دیوانه و شرعاً محجور و عقلاً بیمار می دانیم. همچنین است دیگر احوال ( غیر از سخن گفتن ) یعنی مثلاً در ابر حالتی دیدن و به او نسبتی دادن که در عرف و اجتماع عاقلانه مردم چنان نسبتی به او نمیدهند و چنان حالتی در او نمی بینند، از زبان او سخن نمی گویند. ابر پیش روی همه مردم روزگار می باریده است و ایام شاید با همه مردم روزگار بدعهدی و توسنی می کرده است. سنبل و نسرین و بارش ابر بهاری را بر آن ها، شاید همه دیده بوده اند، اما فقط حافظ ( یا مطلق بگویید شاعر) است از مردم آن روزگار که ( بگوییم دیوانه وار یا در دنیای غیر واقعی شعر، فرق نمی کند.) چنین ارتباطی میان این دو سه امر برقرار می دیده است و حتی«باریدن» ابر به نظرش « گریه » بوده است و از آن سخن می گفته است که:
رسم بد عهدی ایام چو دید ابر بهار گریه اش بر سمن و سنبل و نسرین آمد
و این چنین است که سخن« اقتضای تخییل » می کند، یعنی شنونده را به خیال و شور می افکند.»(2) اما عنصر عاطفه، عاطفه زمینه درونی و معنوی شعر است که شامل من های سه گانه (شخصی، اجتماعی، انسانی) می شود. دکتر شفیعی کدکنی در این باره می نویسد: « منظور از عاطفه, اندوه یا حالت حماسی یا اعجابی است که شاعر از رویداد حادثه اي در خويش احساس می کند و از خواننده یا شنونده می خواهد که با وی در این احساس شرکت داشته باشد.» (3)
حال می رسیم به اصل مطلب یعنی سوالی که از ابتدا در صدد پاسخ به آن بودیم؛ آیا ترانه شعر نیست؟ آیا می توان ترانه ای نوشت که به قول اخوان نه از دیگرگون کردن و دیگر دیدن دنیای واقعی در آن خبری باشد یعنی از تخیل بی بهره باشد و نه از حالت ها و عواطف بی شمار آدمی در آن سخن به میان آمده باشد؟ به راستی ترانه ای که از این دو عنصر تهی شود از چه چیزی پر خواهد شد؟
اگر کمی تأمل کنید خواهید دید که ساده ترین و عامه پسندترین ترانه ها هم از دو عنصر عاطفه و خیال بی بهره نیستند. این یک نمونه مشهور، ساده و عامه پسند:
کفتر کاکل به سر، های های
این خبر از من ببر، های های
بگو به یارم که دوسش دارم
بگو برگرده چشم براشم من خاطرخواشم من
شاعر با کبوتری سخن می گوید و از او می خواهد تا نامه رسانش باشد. این درست همان چیزی است که اخوان درموردش صحبت می کند؛ دیگرگون کردن دنیای واقعی و دیگر دیدن. عنصر عاطفه نیز به خوبی در این ترانه مشهود است؛ دوست داشتن، خاطرخواهی، چشم به راهی، غم جدایی و ...
با این تفاسیر به نظر می رسد این ادعا که ترانه شعر نیست تنها بهانه ای است برای شانه خالی کردن از برخی تعهدات و اصولی که بر گرده برخی ترانه سرایان سنگینی می کند. بله می شود به راحتی گفت ترانه شعر نیست و با سوءاستفاده از اینکه هیچ تعریف و اصولی برای ترانه تدوین نشده هر نوع ناهنجاری را به اسم نوآوری وارد ترانه کرد و تنبلی ها و کم استعدادی های خود را با پشت پا زدن به اصول و قواعد مرسوم ترانه توجیه نمود.
به عقیده نگارنده ترانه شعر است. اما این بدان معنا نیست که باید ترانه مقید به قواعد شعر کلاسیک باشد و یا برای نقد آن از معیارهای نقد شعر کلاسیک استفاده کرد. این نکته کاملاً بدیهی است. وقتی شعر نیمایی و سپید با معیار و ابزار خودش سنجیده می شود طبیعتاً ترانه نیز چنین است.
اما ابتدا باید پذیرفت ترانه نیز مانند دیگر انواع شعر قواعد و اصول خاصی دارد که باید رعایت شود. به طور مثال وقتی امروز اکثر ترانه ها در قالب چهارپاره نوشته می شود ترانه سرا باید به قالب انتخابی خود پایبند
باشد. اینکه در جایی ترانه را موزون بنویسیم و در جایی که توانش را نداشتیم ناموزون بنویسیم، اینکه از قافیه استفاده کنیم و هرجا که دچار مضیقه شدیم قافیه غلط بیاوریم، اینکه سکته های وزنی را به امید حل شدن در
ملودی جایز بدانیم و سهل انگاری پیشه کنیم، اینکه بی دلیل هنری و تنها به خاطر گیرکردن در تنگنای وزن و قافیه ترانه های چند وزنی بنویسیم، اینکه دستور زبان را زیر پا بگذاریم با این توجیه که مخاطب معنی را در می یابد و همه این ضعف ها و سهل انگاری ها را با بیان این جمله که ترانه شعر نیست رفع و رجوع کنیم، این ها آفت هایی است که ترانه را به بیراهه می برد و نتیجه ای جز ارائه آثاری ضعیف و بی مایه نخواهد داشت. آثاری که سرایندگان آن تنها به این امید که ترانه شان با صدا و آهنگی خوش همراه شود و مورد توجه قرار بگیرد دل بسته اند. بله ممکن است ترانه ای ضعیف چنین بختی را داشته باشد که با ملودی زیبا و تاثیرگذاری همراه شود و با صدای خواننده ای مستعد خوانده شود و مقبولیت یابد. اما باید پذیرفت حتی اگر چنین شود ترانه ضعیف فی نفسه ضعف خود را همراه خواهد داشت حتی اگر بر ورق زر نوشته شود.
البته در هنر به خصوص ترانه که هنری عام و مردم پسند است همیشه راه نوآوری و نو اندیشی باز است اما باید این نکته را پیوسته مدنظر داشت که این نوآوری از سر ذوق و هنر و توانمندی رخ میدهد یا از سر ناتوانی و بی هنری.
_____________________________________________________________
1- شفیعی کدکنی، محمدرضا، ادوار شعر فارسی،ص 86
2- اخوان ثالث، مهدی، حریم سایه های سبز 1 ، صص 205 تا 206
3- شفیعی کدکنی، محمدرضا،صور خیال در شعر فارسی، ص24
محسن سرداری: http://mohsensardary.blogfa.com








Comments
حرفهای شما در کل قبول. ولی به نظر من نیازی به پایبندی به قالب نیست. چه لزومی داره که ما یه ترانه رو از اول تا آخر با چارپاره دنبال کنیم؟(تکرار مکررات نشه، همین مقاله ی این ماه یه چیزایی نوشتم) . پیشینیان ما هم گاهی از فرم ثابت ترانه خارج می شدن و به نظرم گاهی برای تنوع یا اوج دادن به ترانه لازمه.
ولی اینکه از سر بی سوادی و ضعف باشه اصلا و ابدا قبول نیست! متاسفانه خیلی هم این حرف رو می زنن که ترانه فرق داره با شعر و این حرفها. ولی بدون تفکر دست تو ترانه بردن و مزخرف نوشتن عادت خیلی ها شده!
موفق باشی
شما از منابعی استفاده کرده اید که نویسنده ی اونها شاعر هستند نه ترانه سرا بهتر بود نظر یه ترانه سرای حرفه ای رو هم تو مقالتون می گنجوندید چون بحث شما حول شعر و ترانه است و باید از هر دو استفاده می کردید
اینجوری احساس می شه کمی جبهه گرفتید .
من تقريبا در اكثر موارد با شما مخالفم. اين كه ترانه گونهاي از شعر است جاي بحث فراوان دارد. اگر منظور نظر شما "كلام ترانه" است و حضور عناصر "تخيل و عاطفه" را دليل بر شعر بودن اين كلام ميدانيد پس بايد تمامي آثار ادبي حوزهي رمانتيسم و مكاتب مشابه اعم از رمان و نوول و فيلمنامه و نمايشنامه و نقد و تحليل را هم شعر بدانيد! كه نتيجهاي نادرست است. اگر هم گره خوردن عناصر مذكور با زباني آهنگين، آن گونه كه جناب شفيعي كدكني فرمودهاند، ماحصلي به نام شعر پديد مي آورد نيز نمونههاي بسياري از كلام ترانه كه عاري از زباني آهنگين هستند پيش روي شماست. مگر اين كه وام گرفتن آهنگ كلام از ملودي را در ترانه نشان آهنگين بودن ان بدانيد كه در اين صورت عنصري به عناصر تعريف شده در موسيقي شعر افزوده ايد و ناممكن است كه چيزي را زير مجموعهي چيز ديگر بدانيم در حالي كه عنصري مضاف بر آن دارد!
اين ايرادات را بر محور خطوط آغازين نوشتارتان آوردم و باقي را به مجالي به تر ميسپارم.
برقرار باشيد
ببینید دوست من. در تعریف شعر به سه عنصر اشاره شده تخیل عاطفه و موسیقی( زبان آهنگین). این انواع ادبی که شما نام بردید از عنصر سوم بی بهره اند و طبیعتاً نمی تونن شعر محسوب بشن کما اینکه می بینیم همین نوع های ادبی هم در جاهایی که موسیقی به آن ها اضافه شده بعضاً به آن ها شعر یا نثر شعرگونه اطلاق شده.من چون وجود موسیقی در شعر رو بدیهی دونستم به این مقوله نپرداختم شاید همین باعث سوء برداشت شده باشه.
در مورد ترانه های بدون آهنگ هم باید خدمتتون عرض کنم باید دقت کنید که موسیقی شعر به وزن محدود نمی شه و شعر سپید هم موسیقی خاص خودش رو داره و دکتر شفیعی کدکنی در کتاب موسیقی شعر این موضوعات رو به تفصیل توضیح داده. ترانه هایی که شما آنها را عاری از آهنگ می دونید دو دسته اند یا مثل شعر سپید هستند که از موسیقی معنوی و موسیقی لفظی و انواع دیگر موسیقی بهره می برند و یا ترانه هایی هستند که بر روی ملودی نوشته شده اند و در زمینه موسیقی وابسته به ملودیند که به هر شکل نمی تونیم اون ها رو خالی از موسیقی بدونیم.
علی ایحال اگه به ابتدای عرایض بنده توجه کنید می بینید که من هم اشاره کرده ام که برای خود شعر هم تعریف جامع و مانعی ارائه نشده با توجه به این مطلب اگه تمام حرفهای شما فرضاً درست باشه باز ترانه از حیطه شعر خارج نمی شه بلکه یه سری دیگه از انواع ادبی هم وارد حیطه شعر می شه.
پاینده باشید
من هرگز نميخواهم به تعريفي از شعر و ترانه و يا اينكه كدام زيرمجموعهي ديگري است بپردازم زيرا همان گونه كه خودتان هم ذكر كردهايد مفهوم شعر تحليلناپذير است. قصد من نقد نوع تحليل شما بود. محور سخن شما ظاهرا اثبات شعر بودن ترانه با تكيه بر صاحب دو عنصر تخيل و عاطفه بودن است و من نيز اشاره نمودم كه اثبات حضور اين دو عنصر در ترانه براي اثبات شعر بودن آن ناكافي است زيرا بسياري گونههاي ديگر ادبي نيز صاحب اين دو عنصرند.
"موسيقي شعر" چه دروني و چه بيروني و چه معنوي، آهنگي است بيرون آمده از گريبان كلام. "موسيقي شعر" تراوش آهنگ از يك نظام ادبي است و هيچ اهنگي كه از بيرون به كلام افزوده و الصاق شود در حيطهي موسيقي شعر قرار نميگيرد. در همان كتاب موسيقي شعر جناب شفيعي كدكني و حتي در تحليل هاي منتقدين ادبي بزرگ جهان چون بودلر و رمبو كه بدين امر پرداختهاند هم هرگز موسيقي ملوديك به معناي عام آن وارد حوزه ي موسيقي شعر نشده است زيرا مفهومي كاملا مستقل از يكديگر دارند. اما شما مي فرماييد كه "ترانه هایی هستند که بر روی ملودی نوشته شده اند و در زمینه موسیقی وابسته به ملودیند که به هر شکل نمی تونیم اون ها رو خالی از موسیقی بدونیم" و بدين شكل، دو گونهي كاملا متفاوت موسيقي يعني "موسيقي كلام" و "موسيقي ملوديك" را از جنس هم پنداشته ايد و خلط مبحث نمودهايد.
كلامي كه بر روي ملودي قرار مي گيرد گاه منطبق بر هيچ نوع نظم موسيقايي شناخته شده اعم از عروض سنتي و نيمايي و هجايي نيست و البته صاحب نظامي كه آن را لا اقل در حوزه ي شعر منثور وارد كند نيز نمي باشد. اما پس از تركيب با موسيقي ملوديك اثري با نام ترانه پديد مي آورد. شما چگونه و بر اساس چه معاييري چنين كلامي را شعر مي ناميد؟
ببینید من اول بحثم گفتم اگر این تعریف از شعر را بپذیریم چنین و چنان... حالا اگه این تعریف انواع دیگر ادبی رو هم شامل می شه باید به امثال بزرگانی چون شفیعی خرده بگیرید که البته من هرگز به خودم چنین اجازه ای نمی دم. مهم اینه که طبق این تعریف استاد از شعر، غالب ترانه ها در دایره شعر قرار می گیرند. حالا اگر باز می خواهید به عنصر موسیقی اشاره کنید همانطور که عرض کردم من چون وجود موسیقی در ترانه رو بدیهی دونستم در موردش صحبت نکردم که البته بعد شما بحث ترانه های بدون موسیقی رو مطرح کردید و ظاهراً الان تنها اختلاف نظر ما در مورد ترانه هایی است که از موسیقی بهره مند نیستند و به همین علت نمی تونند شعر محسوب بشوند. در این مورد باید عرض کنم:
اولاً این ترانه هایی که بر روی ملودی نوشته می شوند و از نظر موسیقی وابسته به ملودی هستند، هیچکدومشون به طور کامل خالی از موسیقی کلامی نیستند. منتها در موسیقی خود از ملودی پیروی می کنند به همین دلیل معمولاً به جای اینکه وزن عروضی داشته باشند وزن هجایی دارند. کافیه فقط این نوع ترانه ها رو یه بار با ملودی شنید تا بعد بدون در نظر گرفتن موسیقی ملودیک موسیقی خود کلام رو پیدا کرد.
ثانیاً در بسیاری از این نوع ترانه ها قافیه رعایت می شه این یعنی موسیقی کناری یعنی موسیقی کلامی.
ثالثاً اون نوع ترانه که شما مد نظرتونه که هیچ نوع موسیقی نداشته باشه بر فرض وجود جزء استثنائاته و چون تعریف شعر جامع و مانع نیست طبیعتاً این استثنائات را هم می تونه شامل بشه و یا نشه. استثناء که قاعده نمی شه. ضمناً کاش یه مورد از این ترانه ها معرفی بکنید تا بهتر بتونیم در موردش اظهار نظر کنیم.
پاینده باشید
1- چرا به خود اجازه نمی دهید که به امثال استاد شفیعی کدکنی خرده بگیرید؟ مگر یک شاگرد، سر کلاس درس، به استادش خرده نمی گیرد؟ خوب است بدانید جناب شفیعی کدکنی که من نیز مدتی افتخار شاگردی شان را داشته ام بسیار پیش می آمد چنین ایراداتی را در باب رابطه ی ترانه و شعر به تعاریف و تحلیل هایش وارد می دانست و می گفت که دلیلش عدم مطالعه پیرامون ترانه است و ما را به امثال هوشنگ ابتهاج ارجاع می داد.
2- در تعریف استاد شفیعی کدکنی مقصود از موسیقی، موسیقی شعر است و همان گونه که پیش تر نیز گفتم با توجه به هم جنس نبودن این موسیقی با موسیقی ملودیک، بر تعریف استاد خرده ای وارد نیست و این تلقی اشتباه افراد از موسیقی است که موضوع را چنین جلوه می دهد.
3- به گمان من نوع بهره گیری از موسیقی عامل عمده ی تفاوت شعر و ترانه است. بله! وجود موسیقی در ترانه امری بدیهی است اما مهم این است که تلقی شما از موسیقی چیست. اگر موسیقی نت ها و موسیقی کلمه ها را یکی بپندارید ایجاد مشکل می کند و مشکل ما هم همین جاست.
5- این گونه نیست که هر کلامی را صاحب وزن عروضی و نیمایی ندیدیم برای اثبات شعر بودنش نتیجه بگیریم صاحب وزن هجایی است. وزن هجایی فارغ از قاعده و اسلوب نیست. نکته ی عجیب در اظهار نظر شما این است که هر کلامی همراه با ملودی را حداقل صاحب وزن هجایی می دانید! اگر یک ملودی اتفاقا وزن هجایی ساخت هم نظر شما تصحیح نمی شود. توجه داشته باشید که در موسیقی عملا بر روی هر متنی اعم از شعر و ناشعر می توان ملودی های گوناگون گذاشت. بر اساس نظریه ی شما پس هر اثر کلامی را می توان بالقوه، شعر دانست!
7- نمونه های مشهور، ترانه های "مرد تنها" و "کودکانه"ی شهیار است.
8- به گمان من اگر شعر را ترانه فرض کنید تقریبا تمام این مشکلات حل می شود. یک بار امتحان کنید.
خوشحالم که شما به مطلب بنده توجه کردی و وقت گذاشتی انتقاداتت رو نوشتی. به نظر من این انتقادات و تبادل آراء بیشتر به روشن شدن بحث کمک می کنه. اما در مورد نکاتی که مطرح کردی برای اینکه خلط مبحث نشه دونه دونه و شماره به شماره توضیح می دم:
1- ببینید من بارها در حین همین بحث گفتم شعر تعریف جامع و مانعی نداره علاوه بر این دکتر شفیعی کدکنی تعاریف دیگه ای هم از شعر داره که هر کدوم سعی می کنه شعر رو از منظر خاصی معرفی کنه. من انتظار ندارم دکتر شفیعی یا هرکس دیگه بتونه یه تعریف کامل از شعر ارائه بده چون ماهیت شعر تعریف ناپذیره به همین دلیل به خودم اجازه نمی دم به ایشون خرده بگیرم.
2- مقصود من هم از موسیقی موسیقی شعره و در مورد وابسته بودن بعضی ترانه ها درموسیقی به ملودی توضیح دادم که منظورم داشتن وزن هجایی است که در کیفیت خود از خط ملودی پیروی می کند.
3- رجوع شود به شماره 2
4- من کی و کجا گفتم هر شعر سپیدی دارای نظام موسیقی است؟!
5- در این مورد اشتباه برداشت کرده اید صحبت من در باره «هر کلامی که با موسیقی همراه شود» نیست صحبت من درباره « ترانه هایی که بر روی ملودی نوشته می شوند» است.این جمله رو از روی نوشته های قبلیم کپی پیست کردم. اگر شما تجربه نوشتن بر روی ملودی را داشته باشید متوجه می شوید که چاره ای جز هجایی نویسی ندارید. ما در شعر به وزنی هجایی می گیم که از نظر کمی هجاهای آن در هر مصراع با هم برابر باشند البته این اتفاق معمولا در ترانه به این شکل نمی افتد اما هر سطر از ملودی که تکرار شود به ناچار شعر آن نیز از نظر تعداد هجا به همان شکل تکرار خواهد شد و در کلیت با توجه به سطرها ی ملودی، تکرارها و فراز و فرود ها فرمی از وزن هجایی را می سازد.
در مورد اینکه می شود بر روی هر متنی ملودی گذاشت حق با شماست اما این چه چیزی را ثابت می کند آیا این به این معنی است که هر چیزی که با ملودی خوانده شود ترانه است؟ ببینید مثلا محسن نامجو آمده و قرآن را با موسیقی و آواز خونده آیا نعوذبالله می شود گفت قرآن ترانه است؟
یا اینکه می خواهید به این نتیجه برسید که ما چنین ترانه هایی هم داریم ترانه هایی که بی هیچ قاعده ای سروده شده اند و هیچ نوع وزن و موسیقی ای ندارند. در این مورد قبلاً هم گفتم یک مورد مثال بزنید تا بتوانیم در موردش قضاوت کنیم.
7- ترانه کودکانه که اصلاً وزن عروضی داره و قافیه و ردیف هم بر سری:
با اینا زمستونو سر می کنم ( فاعلات فاعلاتن فعلن)
با اینا خستگیمو در می کنم( فاعلاتن فاعلاتن فعلن)
شاید وزن عروضیش دقیق این نباشه ولی بی شک وزن عروض داره.
اما در مورد ترانه مرد تنها مثال خوبی زدید. این اولین ترانه ایه که بدون رعایت وزن عروضی نوشته شده. اما خوب اینکه خالی از موسیقی کلامیه جای بحث داره.
اگه یه نگاه اجمالی به این ترانه بکنید می بینید که علاوه بر اینکه موسیقی داره حتی بعضی سطرهاش منطبق با وزن عروضیه مثلاً:
با صدای بی صدا( فاعلات فاعلن)
این طرف اون طرف( فاعلن فاعلن)
صدا صدا( مفاعلن) صدای آب( مفاعلن)
یا وزن هجایی در جاهایی کاملا مشهوده:
به عکس یه چشمه (6 هجا)
نرسید تا ببینه(7هجا)
قطره قطره(4هجا)
قطره ی آب قطره ی آب(8هجا)
این طرف اون طرف(6هجا)
می افتاد تا بشنفه(7 هجا)
صدا صدا (4 هجا)
صدای آب صدای آب(8 هجا)
ببینید من به این می گم وزن هجایی وابسته به ملودی یعنی ملودی تعیین می کنه هر سطر چند هجا باشه اما وقتی ملودی تکرار می شه نظم هجایی آشکار می شه.
راستش من چون خسته بودم کامل ترانه رو بررسی نکردم فقط جاهایی که بیشتر به چشمم اومد رو انتخاب کردم. به هر حال فکر می کنم همین ها هم برای اثبات وجود موسیقی در کلام این ترانه کفایت می کنه.
8- تمام حرف من از ابتدا این است که ترانه گونه ای از شعر است حال شما می گویید شعر را ترانه فرض کنیم منظورتونو متوجه نمی شم.
شرمنده